الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

219

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) پيوستن حرّ بن يزيد به امام عليه السّلام چون حرّ بن يزيد مردم را ديد مصمّم بر قتل امام عليه السّلام شدند و فرياد آن حضرت بشنيد كه مىفرمود : « اما من مغيث يغيثنا بوجه اللّه اما من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آيا فريادرسى هست كه در راه خدا به فرياد ما رسد ؟ آيا مدافعى هست كه شرّ اين مردم را از حرم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگرداند » . حرّ چون اين بديد با عمر سعد گفت : اى عمر راستى با اين مرد كار زار خواهى كرد ؟ گفت : و اللّه جنگى كنم كه افتادن سرها و بريدن دست‌ها در آن آسانترين كارها باشد . حرّ گفت : اين پيشنهاد كه كرد ( يعنى بگذاريد بازگردد ) قبول نمىكنيد ؟ عمر گفت : اگر كار به دست من بود مىپذيرفتم و ليكن امير تو راضى نشد . پس حرّ بيامد و دور از مردم به كنارى ايستاد و يكتن از عشيرت او با وى بود با قرة بن قيس گفت : امروز اسب خويش را آب دادى قرّة گفت : و اللّه به خاطرم گذشت و انديشه كردم كه مىخواهد از جنگ كناره جويد و در كارزار حاضر نگردد و دوست ندارد من ببينم . گفتم : آب نداده‌ام اكنون مىروم و آن را آب مىدهم . پس از آنجاى كه بود دور تر شد و قسم به خدا كه اگر مرا بر كار خود آگاه كرده بود من هم با او رفته بودم به امام عليه السّلام مىپيوستم پس اندك اندك با حسين عليه السّلام نزديك شد مهاجر بن اوس گفت : چه انديشه دارى مىخواهى بر وى حمله كنى ؟ حرّ جواب نداد و اندام او را لرزه گرفته بود مهاجر با او گفت : در كار تو سخت حيرانم به خدا سوگند كه از تو چنين موقفى نديدم و اگر مرا از دليرترين اهل كوفه پرسيدندى از تو در نمىگذشتم حرّ گفت : و اللّه خود را ميان دوزخ و بهشت مخيّر مىبينم و بر بهشت چيزى نمىگزينم هر چند مرا پاره پاره كنند و بسوزانند آنگاه اسب بر انگيخت . ( 2 ) ( ملهوف ) و آهنگ خدمت حسين عليه السّلام كرد دست بر سر نهاد مىگفت : « اللّهمّ اليك انبت و فتب علىّ فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيّك » . يعنى : « بار خدايا سوى تو بازگشتم توبهء من بپذير كه هول و رعب در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افكندم » . ( ارشاد و كامل ) پس به حسين عليه السّلام بپيوست و با او گفت فداى تو شوم يا بن رسول اللّه منم كه راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در اينجاى بر تو تنگ گرفتم و نمىپنداشتم اين مردم پيشنهاد تو را نپذيرند و كار را بدينجا كشانند و به خدا سوگند كه اگر دانستمى چنين شود كه اكنون مىبينم هرگز راه بر تو نگرفتمى و اينك پشيمانم و به خدا از كار خويش توبه كنم آيا تو براى من توبه‌اى بينى ؟